به نام خدا...
خدایا درون هر کلمه ای که بال زنان از دهانم بیرون می آید، ستاره ای زندگی میکند و روی دستهایم که همواره به سوی تو دراز است،دریایی موج میزند.
من نمیخواهم درختی باشم میان گلهای سرخ؛میخواهم کتابی باشم که با الفبای عشق نوشته شده است و در هر سطر آن لیلی و شیرین گیسوان خود را رها کرده اند.
خدایا قلبم انقدر داغ و سوزان است که اگر باران بر آن ببارد قطره قطره شعله ور میشود.
ابرها هر روز از تنم میگذرند وبا شکل گریه آشنا میشوند.
اکنون نمیدانم چگونه اندوه هایم را در آغوش بگیرم و روح کبودم را کجا پنهان کنم.
خدایا صبحی میخواهم نه با یک خورشید بلکه با هزار خورشید تا تو را بهتر ببینم و چشمانی که هیچگاه نخوابند و انگشتانی که هرگز تاریک نشوند...
شب را نیز دوست دارم چون میتوانم نامت را روشن کنم وبر لبان فانوس ها گذارم.میتوانم کهکشان را تکه تکه کنم و هر تکه ای را به شبگردی عاشق بدهم.
خدایا سرانجام من چیست؟
آیا در جاده ای پر از حسرت وسراب سنگریزه میشوم؟
آیا لابه لای بالهای پرندگان به خوابی ابدی فرو میروم؟
آیا کنار پنجره ای چوبی می ایستم وتا قیامت عطر تورا تلاوت میکنم؟
آیا از بالاترین پله بالا میروم و گرد و غبار از جامه ی فرشتگان میتکانم؟
*خدایا* نخستین حرف من تو بودی وآخرین حرفم نیز تو خواهی بود...
آن روز با مدادم نام تو را روی صدای کودکانی می نویسم که هزار سال بعد به دنیا خواهند آمد و وصیت خواهم کرد نامم را بر مزار همه ی عاشقان بنویسند........
"پنجشنبه"
31/5/1392
نظرات شما عزیزان: